• وبلاگ : فقط 60 ثانيه
  • يادداشت : يك نكته ي كوچك
  • نظرات : 1 خصوصي ، 5 عمومي
  • چراغ جادو

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    سلام عليكم
    هرچند در اصل اين‌كه امام (عليه‌السلام) طفل شيرخوار را در مقابل دشمن آورده و درخواست آب كرده باشد، اختلاف نظر هست اما اين نكته‌اى كه فرموديد بسيار ظريف و قابل تأمل بود؛ مرحبا

    پاسخ

    سلام.ممنونم.

    هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم که آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
    چرا پنهان کنم در دل؟
    چرا با کس نمي گويم؟
    چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
    همه ياران به فکر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
    ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . که دردم را فرو ريزد
    دگر هنگامه ي ترکيدن اين درد پنهان است
    خداوندا نمي دانم
    نمي دانم
    و نتوانم به کس گويم
    فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
    به پو چي ها رسيدم من
    به بي دردي رسيدم من
    به اين دوران نامردي رسيدم من
    نميدانم
    نمي گويم
    نمي جويم نمي پرسم
    نمي گويند
    نمي جوند
    جوابي را نمي دانم
    سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
    چرا من غرق در هيچم؟
    چرا بيگانه از خويشم؟
    خداوندا رهايي ده
    کللام آشنايي ده
    خدايا آشنايم ده
    خداوندا پناهم ده
    اميدم ده


    يک شبي مجنون نمازش را شکست

    بي وضو در کوچه ليلا نشست

    عشق آن شب مست مستش کرده بود

    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده اي زد بر لب درگاه او

    پر زليلا شد دل پر آه او

    گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

    بر صليب عشق دارم کرده اي

    جام ليلا را به دستم داده اي

    وندر اين بازي شکستم داده اي

    نشتر عشقش به جانم مي زني

    دردم از ليلاست آنم مي زني

    خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

    من که مجنونم تو مجنونم مکن

    مرد اين بازيچه ديگر نيستم

    اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

    گفت: اي ديوانه ليلايت منم

    در رگ پيدا و پنهانت منم

    سال ها با جور ليلا ساختي

    من کنارت بودم و نشناختي

    عشق ليلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق يک جا باختم

    کردمت آوارهء صحرا نشد

    گفتم عاقل مي شوي اما نشد

    سوختم در حسرت يک يا ربت

    غير ليلا برنيامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردي ولي

    ديدم امشب با مني گفتم بلي

    مطمئن بودم به من سرميزني

    در حريم خانه ام در ميزني

    حال اين ليلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بيقرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو ليلا کشته در راهت کنم.

    ميگن يه روحانيي آخر شب بعد از مجلس امام داشته ميرفته خونه تو راه با خودش و امام حسين حرف ميزده ميگه امام حسين ميترسم از بس كه مهربوني شمر رو هم ببخشي - شبش خواب ميبينه جلوي در بهشت ايستاده دري كه دوستداران امام حسين از اون در وارد ميشن يه نفر اونطرفا قدم ميزده (شمر بوده) ميره بهش ميگه چرا تو وارد نميشي ميگه از دري كه براي حسين باشه من تو نميرم

    ندا مياد كه آشيخ جعفر تو حسين(ع) رو خوب شناختي ولي شمر رو نشناختي

    پاسخ

    :(.ممنون از حضورتون.